|
1-1- جهل و حماقت جهل و حماقت، زمينه گناه را در انسان به وجود آورده و او را به سوى گناه مىكشاند. جهل به خدا، جهل به هدف از آفرينش، جهل به قوانين خلقت، جهل به زشتى گناه و آثار آن. چنانكه يك فرد جاهل و بىسواد غذاى آلوده به ميكرب را بر اثر جهل به آسانى مىخورد، ولى يك دكتر ميكرب شناس، هرگز آن را نمىخورد. در دوران جاهليت كه گناهان گوناگون، سراسر زندگى مردم را گرفته بود، بيشتر بر اثر جهل و حماقت بود. براى توضيح به اين آيات توجه كنيد: «قالوا يا موسى اِجعَل لَنا اِلهاً كما لَهم آلِهة قالَ إنّكم قَوم تَجهَلون»(89) «بنى اسرائيل به موسى گفتند: براى ما معبودى (از بت) قرار بده چنانكه آنها (بت پرستان) معبودانى (از بت) دارند. موسى گفت: شما جمعيتى جاهل و نادان هستيد.» از زبان حضرت لوط عليه السلام خطاب به قومش مىخوانيم: «ءَاِنّكم لَتَاتون الرّجال شَهوةً مِن دُونِ النِّساء بل انتم قوم تجهلون»(90) «آيا شما به جاى زنان، به سراغ مردان، از روى شهوت مىرويد؟ شما قومى جاهل هستيد.» و در آيه 89 سورهى يوسف مىخوانيم: «قالَ هَل عَلِمتُم ما فَعَلتُم بِيُوسُفَ و اَخيهِ اِذ اَنتُم جاهِلُون» «يوسف (به برادران خود) گفت: آيا دانستيد كه با يوسف و برادرش (بنيامين) چه كرديد؟ آنگاه كه جاهل بوديد.» از اين آيات به روشنى استفاده مىشود كه جهل و نادانى يكى از زمينههاى گناهان است. در روايات نيز بسيار آمده كه جهل، زمينه گناه است. در اينجا به ذكر چند نمونه مىپردازيم: 1- امام على عليه السلام در عهدنامهى خود به مالك اشتر مىفرمايد: «لا يجترى على الله الا جاهل شقى» (91) «گستاخى و جرأت بر (نافرمانى) خدا را جز جاهل و شقى روا نمىدارد.» 2- و نيز از گفتار آن حضرت است: «الجهل معدن الشر، الجهل اصل كل شر، الجهل يفسدالمعاد»(92) «جهل مركز زشتى است، جهل ريشه و پايه زشتى است، جهل موجب تباهى معاد انسان است.» 3- چنانكه قبلاً اشاره شد امام صادق عليه السلام به سماعة فرمود: عقل و لشكرش را بشناس و همچنين جهل و لشكرش را بشناس. سپس 75 خصلت زشت را به عنوان لشكر جهل برشمرد.(93) اين روايت جامع بيانگر آن است كه جهل اساس و محور خصلتهاى زشت و گناهان بزرگى همچون: حرص، خيانت، ربا، نيرنگ، تكبر، آزار به پدر و مادر، پيمان شكنى، بىتابى، شانه خالى كردن از وظيفه جهاد، سبك سرى، كينه و دشمنى و....است.(94) 4- حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «قَصَّمَ ظَهرى رَجُلان: عالِم مُتَهتِّك و جاهِل مُتَنسِّك»(95) «دو شخص، كمرم را شكستند، دانشمند بى پروا، و جاهل مقدس نما.» سپس فرمود: جاهل، انسان را با زهدنمائيش مىفريبد، و عالم با گستاخى و بىپروائيش، انسان را مغرور و فريفته خود مىكند. 5 - و نيز فرمود: «اياكم والجهال من المستعبدين والفجار من العلماء فانهم فتنتة كل مفتون»(96) «بپرهيزيد از جاهلان عبادت پيشه و از گنهكاران دانشمند، چرا كه اينها مايه فتنه و آشوب هر فتنه شده هستند.» 6- و در سخنى ديگر فرمود: «لاترى الجاهل الا مُفرِطاً او مُفرِّطاً»(97) «نمىبينى جاهل را مگر اينكه يا راه افراط و زيادهروى را مىپيمايد و يا راه تفريط و كوتاهى از حد اعتدال را.» 7- و در بيان ديگر فرمود: «الى اللَّه اشكو من معشر يعيشون جهالا ويموتون ضلالا»(98) «شكايت به خدا مىبرم از گروهى كه در جهل ونادانى زندگى مىكنند» 8- در قرآن در جريان موسى عليه السلام و ساحران آمده: وقتى كه ساحران طنابهاى خود را انداختند، به نظر مىرسيد همهى آنها در حركتند؛ «فَاَوجَسَ فى نفسه خِيفَة موسى»(99) «ناگهان موسى در دل خويش ترس خفيفى احساس كرد.» اميرمؤمنان عليه السلام در توضيح اين مطلب مىفرمايد: «لم يُوجِس موسى عليه السلام خيفَةً على نفسه بل اَشفَقَ مِن غَلَبة الجُهّال و دُوَل الضّلال»(100) «موسى عليه السلام بر جان خود نترسيد بلكه ترس او از اين بود كه مبادا جاهلان پيروز گردند و دولتهاى ضلال برنده شوند.» اين سخن نيز از كارهاى انحرافى جاهلان پرده برمىدارد و بيانگر آن است كه جهل زمينهساز گناهان بزرگى همچون مبارزه علنى با پيامبران به پشتيبانى از طاغوتها مىباشد. جلوگيرى بنىاميه از تعليم شرك از احاديث جالب اينكه امام صادق عليه السلام فرمود: «ان بنى امية اطلقوا للناس تعليم الايمان ولم يطلقوا تعليم الشرك لكى اذا حملوهم عليه لم يعرفوه»(101) «بنى اميه تعليم ايمان را براى مردم آزاد گزاردند ولى تعليم شرك را آزاد نگذاردند تا اگر مردم را بر شرك وادار كردند آن را نشناسند. (و در نتيجه از روى جهل قبول شرك نمايند).» اين حديث بيانگر آن است كه: بنىاميه از شناخت شرك و انواع آن جلوگيرى مىكردند زيرا اگر مردم معنى شرك و انواع آن را مىفهميدند از بنىاميه كه غوطهور در شرك بودند، روى برمىگرداندند و به امامان اهلالبيت عليهم السلام كه از شرك به دور بودند متوجه مىشدند، آرى رهبران طاغوتى حساسيت داشتند كه مردم از دستورات سازنده و بيدار بخش اسلام، آگاه نشوند تا جهل آنها باعث توقف و ركود آنها شود، و زمينه انحراف آنها را فراهم سازد. 2-1- قوانين و سنتهاى غلط بشرى انسان هنگامى از آلودگىها و گناهان مختلف نجات مىيابد كه در پرتو قانون كامل و اجراى آن قانون زندگى كند، قانونى كه تمام ويژگىهاى ساختار انسان را مورد توجه دقيق قرار داده و آنچه را كه موجب تكامل بشر و باعث رستگارى و نجات او از انحرافات و كژراههها است تامين نمايد. چنين قانونى جز قانون الهى نخواهد بود. چرا كه خداوند آفريدگار انسان و به تمام خصوصيات روحى و جسمى او آگاه مىباشد و مىداند كه چه قانون و برنامهاى انسان را رستگار مىسازد. روى اين اساس نتيجه مىگيريم كه قوانين غلط بشرى يكى از عوامل و زمينههاى فرهنگى گناه است چرا كه اين قوانين بجاى آنكه نجات بخش باشد گمراه كننده است. اميرمؤمنان على عليه السلام مىفرمايد: «انمّا بَدءُ وُقوعِ الفِتَن اَهواءٌ تُتَّبع و اَحكامٌ تُبتَدَع، يُخالَف فيها كتاب اللّه»(102) «همواره پيدايش فتنهها، پيروى از هوسهاى آلوده و احكام و قوانين مجعول و اختراعى (مانند قوانين بشرى) است، احكامى كه با كتاب خدا مخالفت دارد.» در اينجا فهرستوار به ذكر بعضى از قوانين غلط بشرى مىپردازيم: 1- آزادى بى قيد زنان و كشف حجاب. 2- لغو قوانين قصاص و حدود و ديات. 3- ازدواج با همجنس.(همجنس بازى) 4- آزادى زن در طلاق دادن شوهر. 5- اختلاط مدارس دختر و پسر. 6- شرايط سنگين قانون ازدواج. 7- گناه شمردن ازدواج مؤقت و آزادى زناى با رضايت. 8- قانونى بودن مشروبات الكلى. 9- قانونى بودن كورتاژ. 10- آزادى سرمايهدارى و يا لغو مالكيت خصوصى. 11- قانونى بودن ربا. 12- غير قانونى بودن امر به معروف و نهى از منكر. 13- معلم مرد براى شاگردان زن و معلم زن براى شاگردان مرد. 14- قانونى بودن قماربازى. 15- آزادى فيلمها و عكسهاى سكسى و.... اين امور و امثال آن، هر كدام منشا و زمينهساز گناهان بوده و جامعه و فرد را به تباهى و انحراف مىكشانند. 3-1- التقاط و تحريف يكى از عوامل فرهنگى زمينهساز گناه، مساله التقاط و تحريف قانون الهى است التقاط و تحريف عبارت از آن است كه قانون الهى را تغيير داده و دستكارى كنند مقدارى از قوانين بشرى در داخل آن كرده و معجونى از قانون بشرى درست كنند (كه سر از بدعت و دين سازى بيرون مىآورد) و آن را به عنوان قانون خدا معرفى نمايند. اميرمؤمنان على عليه السلام در گفتارى مىفرمايد: «اگر باطل كاملاً از حق جدا مىشد بر جويندگان حقيقت پوشيده نمىماند و اگر حق از باطل، خالص و جدا مىشد زبان دشمنان (از بدگويى به حق) قطع مىگرديد. «ولكن يؤخذ من هذا ضعث و من هذا ضعث فيمزجان! فهنالك يستولى الشيطان على اوليائه». ولى قسمتى از حق و قسمتى از باطل را مىگيرند و به هم مىآميزند اينجاست كه شيطان بر دوستان خود چيره مىشود.»(103) حفظ قانون و گناه بدعت در اسلام، حفظ حريم قانون بسيار مورد توجه و تاكيد قرار گرفته و از قانونشكنى و التقاط و بدعتگذارى كه تجاوز از حريم قانون است شديداً نهى و منع شده است تا آنجا كه بدعتگذار در اسلام محكوم به اعدام است و تفاوتى ندارد كه چيزى بر قانون اسلام بيفزايد و يا چيزى را بكاهد، حلالى را حرام كند يا به عكس. يكى از نكات لطيف و جالبى كه در قرآن و روايات اسلامى در راستاى حفظ حريم قانون ديده مىشود داستان حضرت ايوب عليه السلام مىباشد كه به انواع مصايب گرفتار شد و در برابر همه فشارها و رنجصبر و استقامت كرد. در يك مورد نسبت به همسرش ناراحت شد. (گويا همسرش به دنبال انجام كارى رفت و دير به خانه بازگشت و ايوب كه از بيمارى رنج مىبرد سخت ناراحت گرديد) و چنين سوگند ياد كرد كه هرگاه قدرت پيدا كند يكصد ضربه يا كمتر به او بزند و او را تنبيه كند اما بعد از بهبودى مىخواست به پاس وفادارىها و خدماتش او را ببخشد ولى مساله سوگند و نام خدا و حريم قانون الهى در ميان بود؛ خداوند به او فرمود: «و خُذ بِيَدك ضِغثَاً فَاضرِب بِه وَ لا تَحنَث انّا وَجَدناه صابراً نِعمَ العَبدُ انّه اَوّاب» «(به او گفتيم) بستهاى گندم (يا مانند آن) را برگير و به او (همسرت) بزن و سوگند خود را مشكن. ما او را شكيبا يافتيم. چه بنده خوبى كه بسيار بازگشت كننده به سوى خدا است.» همسر ايوب زن باوفا و مهربانى بود. درست است كه در موردى خطا كرد و طبق سوگندِ ايوب عليه السلام مىبايست كيفر گردد ولى استحقاق عفو و بخشش را نيز داشت. گرچه زدن يك دسته ساقه گندم يا چوبهاى خوشه خرما مصداق واقعى سوگند ايوب نبود ولى حفظ حريم قانون الهى و عدم اشاعه قانونشكنى باعث شد كه او اين كار را انجام دهد و ايوب عليه السلام به دستور خدا در عين عفو، ظاهر قانون را نيز حفظ كرد.(104) نظير اين معنى در اجراى حدود اسلامى در مورد خطا كاران بيمار نيز آمده است. در چند روايت ذكر شده كه شخص بيمارى زنا كرده بود و مىبايست حد صد ضربه شلاق بر او جارى گردد رسول خدا صلى الله عليه وآله دستور داد خوشه خرمايى كه داراى صد شاخه بود آوردند و با آن يك ضربه به آن بيمار زد و همان را در اجراى حد كافى دانست.(105) البته ناگفته نماند اينگونه امور در موارد استثنايى و خاصى است و گرنه در موارد ديگر كه استحقاق نباشد هرگز مجاز نيست. آرى حتى در موارد استثنايى بايد حريم قانون را در ظاهر حفظ كرد تا موضوع قانونشكنى در جامعه راه نيابد. در مورد «بدعت» كه يك گناه بسيار بزرگ و يك نوع تجاوز به حريم قانون مىباشد به چند روايت زير توجه كنيد: 1- اميرمؤمنان عليه السلام در ضمن گفتارى فرمودند: «و ان شر الناس عند اللّه امام جائر ضَلَّ و ضُلَّ به فاَمات سُنَّة مَأخوذَة و اَحيا بِدعَة مَترُوكة»(106) «بدترين مردم نزد خداوند رهبر ستمگرى است كه خود گمراه است و مردم بوسيله او گمراه مىشوند سنتهاى پذيرفته شده را از بين مىبرد و بدعتهاى متروك را زنده مىكند.» 2- رسول اكرم عليه السلام مىفرمايد: «اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنةالله»(107) «هرگاه بدعتها در ميان امتم آشكار شد، بر عالم (دين) است كه علمش را آشكار كند (و بر ضد بدعتگذارها افشاگرى نمايد) و اگر چنين نكرد پس لعنت خدا بر او باد.» 3- و نيز آن حضرت صلى الله عليه وآله فرمود: «كل بدعة ضلالة و كل ضلالة سبيلها الى النار»(108) «هر بدعتى گمراهى است وراه هر گمراهى به سوى آتش دوزخ است.» 4- اميرمؤمنان على عليه السلام مىفرمايد: «من مشى الى صاحب بدعة فوقره فقد سعى فى هدم الاسلام»(109) «كسى كه براى ديدار بدعتگذار به سوى او برود و او را احترام كند در حقيقت براى ويران كردن اسلام اقدام نموده است.» حكم اعدام بدعتگذار فارس بن حاتم از دروغگويان و غُلات مشهور و بدعتگذاران بود و مردم را به مذهب فاسد خود دعوت مىكرد، امام هادى عليه السلام به اباجنيد دستور داد تا فارس را اعدام كند و امام حسن عسكرى عليه السلام خون او را هدر دانست و بهشت را براى قاتل او ضامن گرديد. سرانجام اباجنيد آن بدعتگذار را كشت.(110) 4-1- گفتار و كتب ضالّه يكى از زمينههاى فرهنگى گناه و انحراف كتب گمراه كننده و يا وسايل تبليغاتى گمراه كننده مىباشد. و لذا در اسلام خواندن «كتب ضالّه» و يا گوش دادن به سخنان گمراه كننده حرام است. توضيح اينكه: همانگونه كه جسم انسانها از نظر قدرت و توان مختلف است، مثلاً بعضى قدرت تحمل دويست كيلو بار را دارند و بعضى حتى قدرت تحمل پنج كيلو بار را ندارند، فكر انسانها نيز تفاوت دارد. بعضى توان حل يك مساله سادهى رياضى را ندارند و بعضى همچون كامپيوتر نيرومند، مشكلترين مسايل رياضى را در چند لحظه حل مىكنند. مطالعهى كتابهاى گمراه كننده براى دانشمندان كه توان فكرى و قدرت تحقيق و بررسى دارند، اشكال ندارد چرا كه آنها با مطالعه و تحقيق، حق و باطل را از همديگر تشخيص مىدهند. ولى مطالعه آن كتابها و يا شنيدن گفتار گمراه كننده براى افرادى كه فكر ناتوان و دانش اندك دارند، مسموم كننده و خطرناك است. چنانكه در تاريخ ديده مىشود دشمنان با انتشار كتب گمراه كننده مردم را از راه حق باز داشته و به سوى باطل مىكشانند به عنوان نمونه: وقتى كه اسلام ظهور كرد دانشمندان يهود موقعيت خود را در خطر ديدند، لذا اوصافى را كه دربارهى پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله در تورات آمده بود تغيير دادند و صفاتى ضد آن را در تورات نوشتند تا عوام يهود به سوى اسلام جذب نشوند. قرآن در سرزنش آنان مىفرمايد: «فَوَيلٌ لِلذّينَ يَكتُبُون الكِتابَ بِاَيديهِم ثمّ يَقولونَ هذا من عنداللَّه لِيَشتروا بِه ثَمَناً قَليلاً فَويل لَهم ممّا كَتَبت اَيديهم و وَيل لَهم ممّا يَكسِبون»(111) «واى بر آنها كه مطالبى با دست خود مىنويسند سپس آن را به خدا نسبت مىدهند تا به بهاى كمى آن را بفروشند. واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و واى بر آنها از آنچه از اين راه به دست آوردند.» نظير اين مطلب در آيه 6 سوره لقمان آمده كه در تفسير آن مىخوانيم: تاجر مشركى كه به فارس آمده بود، داستانهاى رستم و اسفنديار را فرا گرفت و به حجاز بازگشت و گفت: اگر محمد صلى الله عليه وآله داستان عاد و ثمود مىگويد، من هم داستان رستم و اسفنديار مىگويم كه آيه مذكور در سرزنش او نازل شد. امام جواد عليه السلام مىفرمايد: «مَن اَصغى الى ناِطق فَقد عَبَده فَاِن كان النّاطِق عَنِ اللَّه فقَد عَبدَ اللَّه وَ اِن كاَن النّاطقُ يَنطِق عَن لِسانِ اِبليسَ فَقَد عَبَد الاِبليس»(112) «كسى كه به (گفتار) گويندهاى گوش فرا دهد او را بندگى كرده است بنابراين اگر گوينده از خدا و دستورات او سخن مىگويد شنوندهى او خدا را عبادت كرده و اگر از شيطان سخن مىگويد شنوندهى او شيطان را عبادت نموده است. 5-1- تلقين و تقليد در مسايل تربيتى و فرهنگى يكى از عوامل زمينهساز، تلقين و تقليد است كه اگر شايسته و بر اساس صحيح باشند زمينهساز كارهاى نيك مىگردند و گرنه زمينهساز گناه مىشوند؛ تلقين در قرآن بعضى از عناوين تكرار شده كه اين تكرار علاوه بر فوايد ديگر يكنوع تلقين وزمينهى سوق دادن بشر به سوى اين عناوين مىباشد مانند: واژه «اللّه» و «اله» كه 2807 بار در قرآن تكرار شده است. يا جمله: «ان الله على كل شيى قدير» «خداوند بر هر چيز تواناست.» واينكه خدا «قدير» (توانا) است چهل و پنج بار در قرآن آمده است. در سوره «الرحمن» كه در مكه نازل شده و 78 آيه دارد، 31 بار «فَبِاىّ آلآء رَبّكُما تُكذِّبان» «پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مىكنيد؟» تكرار شده است. در سوره «مرسلات» اين آيه 10 بار تكرار شده است: «ويل يَومَئذٍ لَلمُكذِّبين» «واى در آن روز (قيامت) بر تكذيب كنندگان» اين جمله در آيه 11 «طور» و آيه 10 «مطففين» نيز آمده است. در سورهى «قمر» 4 بار «و لَقَد يَسّرنا لِلذّكْر فَهل مِن مُذّكر» «ما قرآن را براى يادآورى آسان كرديم آيا كسى هست كه متذكر شود؟» تكرار شده است. اين تكرارها بيشتر جنبهى تلقينى دارد تا گوش جان ما، اين امور را مكرر در مكرر بشنود و اين مطالب در اعماق جان، نقش ببندد. رسول اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «به دروغگو راه دروغ را تلقين نكنيد چنانكه فرزندان يعقوب نمىدانستند كه گرگ انسان را نيز مىخورد تا اينكه پدرشان آن را به آنان تلقين نمود.»(113) تقليد در راستاى زمينههاى فرهنگى گناه، يكى از موضوعات زمينهساز، «تقليد كوركورانه» است. تقليد داراى اقسامى است: 1- تقليد عالم از عالم 2- تقليد عالم از جاهل 3- تقليد جاهل از جاهل 4- تقليد جاهل از عالم. در ميان اين اقسام تنها نوع چهارم صحيح است و نوع اول نيز گاهى صحيح و گاهى ناصحيح است. اما تقليد جاهل از جاهل و يا تقليد عالم از جاهل، تقليد كوركورانه است و گاهى زمينهساز بسيارى از مفاسد و جنايات مىشود. تقليد كوركورانه يعنى عدم استقلال، وابستگى ذلّتبار به ديگران و به دنبال آن مدپرستى و هرزه گرايى و زندگى پوچ و طفيلى. در قرآن مىخوانيم: هنگامى كه رسولان خدا مردم را به توحيد و ترك بتپرستى دعوت مىكردند بتپرستان در پاسخ مىگفتند: «ان انتم الاّ بشر مثلنا تريدون ان تصدّونا عمّا كان يعبد آباؤنا»(114) «شما انسانهايى مانند ما هستيد و مىخواهيد ما را از آنچه پدرانمان مىپرستيدند باز داريد.» تقليد كوركورانه از نياكان يك منطق سستى است كه مشركان در برابر پيامبران اقامه مىكردند و همين منطق بىاساس نمىگذاشت كه از گناهان و انحرافات عقيدتى و اخلاقى خود دست بكشند؛ قرآن مىفرمايد: «و اذا قيل لهم اتَّبِعوا ما اَنزل اللّه قالوا بل نَتّبِع ما اَلفَينا عليه آباؤنا»(115) «و هنگامى كه به مشركان گفته مىشد از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد، در پاسخ مىگويند: بلكه ما از آنچه پدران خود رابر آن يافتيم پيروى مىنماييم.» 6-1- شخصيت گرايى يكى ديگر از زمينههاى فرهنگى گناه، شخصيت گرايى است. روشن است كه انسان در زندگى نياز به الگو دارد و الگو بايد يك انسان كامل باشد تا به پيروى از آن بتوان به اهداف عالى انسانى نايل گرديد. هميشه وجود الگوها و سرمشقهاى بزرگ در زندگى انسانوسيله مؤثرى براى تربيت آنها بوده است و انسان طبعاً الگوگرا است و در تمام ابعاد زندگى مىخواهد، شخصى را الگوى خود سازد و به دنبال او حركت كند، ولى اگر فرهنگ صحيحى در جامعه نباشد، الگوهاى كاذب، جايگزين الگوهاى صحيح شده، و در اين رهگذر ضربات سنگينى بر انسانيت وارد مىگردد. در قرآن با تعبير «اسوة حسنة» كه به معنى تاسّى و پيروى نيك است از الگوى صحيح ياد شده و اين تعبير سه بار در قرآن آمده است.(116) و در اين سه مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله و ابرهيم خليل عليه السلام به عنوان اسوهى حسنه معرفى شدهاند. بايد كاملاً توجه داشت كه الگوهاى كاذب و شخصيتهاى مصنوعى و تراشيده، يكى از بلاهاى بزرگ و زمينههاى فساد و گناه است و بايد در اين راستا با كمال دقت و احتياط گام برداشت. 7-1- كتمان حق كتمان حق، كتمان علم و كتمان هرگونه ارزشى، يكى ديگر از عوامل فرهنگى زمينهساز گناه است كه موجب انحراف و برچيده شدن حق و ارزشها در جامعه مىشود، لذا قرآن شديداً از آن نهى كرده است: «و لا تَلْبسُوا الْحقّ بِالباطِل و تَكتُموا الْحقّ و اَنتُم تَعلَمون»(117) «وحق را با باطل نياميزيد وحقايق را با اينكه مىدانيد، كتمان نكنيد.» و در آيه 159 همين سوره، كتمان كنندگانِ حق مشمول لعن خدا و لعنت كنندگان قرارگرفتهاند. رسول اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «من سُئل عن علم يعلمه فكتم لجم يوم القيامة بلجام من نار»(118) «هر گاه از دانايى چيزى سؤال شود ولى او با اينكه جواب پرسش را مىداند كتمان كند، در قيامت افسارى از آتش بر دهان او زده شود.»
89) اعراف / 38. 90) نمل / 55. 91) نهج البلاغه، نامه 53. 92) فهرست غرر، (جهل). 93) كافى، ج1 ص21 - 23. 94) البته مراد از جهل بيسوادى نيست بلكه مراد بىعقلى و سادهانديشى و زود باورى است. 95) قصارالجمل، ج1 ص127. 96) همان مدرك ص128. 97) نهج البلاغه، حكمت70 98) نهج البلاغه، خطبه 17. 99) طه / 66-67. 100) نهج البلاغه، خطبه4. 101) كافى، ج2 ص 415-416. 102) نهج البلاغه، خطبه 50. 103) نهج البلاغه، خطبه 50. 104) نمونه، ج19 ص299. 105) وسائل الشيعه، ج18 ص320-323. 106) نهج البلاغه، خطبه 163. 107) وسائل الشيعه، ج11 ص510. 108) وسائل الشيعه، ج11 ص511. 109) همان مدرك. 110) سفينة البحار، ج1 ص356. 111) بقره / 78. 112) تحف العقول، ص336. 113) سفينة البحار، ج2 ص474. (تلقين يعقوب به فرزندانش اين بود كه اگر يوسف را به صحرا ببريد مىترسم گرگ او را بخورد. آنها از تلقين پدر سوء استفاده كرده وهمين را دستاويز قرار دادند.) 114) ابراهيم / 10. 115) بقره / 170. (تقليد كوركورانه از نياكان در آيات 70 اعراف، 62 و 87 هود نيز آمده است.) 116) احزاب / 1، ممتحنه / 4-5. 117) بقره / 42. 118) مجمع البيان / ج1 ص240، سفينة البحار / ج2 ص470.
|